تبليغاتX
تنها يعني من ...... منتظر يعني من Emo Myspace Layouts
Emo Myspace Layouts Layout at Silent Dark Emo Myspace Layouts
Emo Myspace Layouts Layout at Silent Dark .contactTable table, table.contactTable td { padding:0px !important; border:0px; background-color:transparent; background-image:none;} .contactTable a img {visibility:hidden; border:0px !important;} .contactTable a {display:block; height:28px; width:115px;} .contactTable .text {font-size:1px !important;} .contactTable .text, .contactTable a, .contactTable img {filter:none !important;} .contactTable .whitetext12 {display:none;}C{ Created By SilentDark } Emo Myspace Layouts
Emo Myspace Layouts Layout at Silent Dark

تنها يعني من ...... منتظر يعني من

هیچکی منو دوست نداره

+نوشته شده در دوشنبه 1386/05/08ساعت6:38توسط سروش | |

چه قدر سخته توی چشمای کسی نگاه کنی که تمام مهرت رو ازت دزدیده
و به جاش یه زخم همیشگی به قلب تو هدیه داده
و به جای اینکه لبریز از کینه و نفرت شی حس کنی که هنوز دوستش داری
چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی
که یه بار زیر اوار غرورش همه وجودت له شده
چه قدر سخته تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی
         اما وقتی دیدیش هیچ چیز جز سلام نتونی بگی         
چقدرسخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه ها تو خیس کنه
اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوزکه هنوزه دوسش داری
.چه قدر سخته گل ارزوهاتو تو ی باغ دیگه ای ببینی
 و هزار بار تو خودت بشکنی و اروم زیر لبت بگی:
گل من باغچه نو مبارک

+نوشته شده در دوشنبه 1386/05/08ساعت6:37توسط سروش | |

ای خدااااااااااااااااا............

می پنداشتم که شرط عشق وفاداریست!

ولی افسوس چه پندار عبثی!

زیرا به تجربه آموختم که زیبا رویان بی وفایند!

و اگر می دانستی چه زخمی دارد خنجر از دست عزیزان خوردن

از من خسته نمی پرسیدی که :

چرا تنهایی !!!!!؟؟؟

+نوشته شده در دوشنبه 1386/05/08ساعت6:32توسط سروش | |

شاید آن درگران در دستان من عطر تن تو باشد.

با تو می گویم از عشق با تو می گویم از مهربانی صادقم با تو.

آرزوی دیرین من با صدایی رسا فریاد می کشم:

دوستت می دارم تا بی نهایت

+نوشته شده در دوشنبه 1386/05/08ساعت6:28توسط سروش | |

کمک می خوام .

همه جوانب کار با خودمه .

این خسته ام می کنه .

 نظم فکرم به هم می ریزه .

کاش یکی فقط بخواد باشه  پیشم

بدون سین جیم

چقدر دلم  می خواد یکی بدونه چطوری کمکم کنه

و مجبور نباشم براش توضیح بدم این کارو . . . .     

+نوشته شده در دوشنبه 1386/05/08ساعت6:25توسط سروش | |

می خواهم با تو باشم.

                                    می خواهم سر در آغوشت گذاشته.                                 

                                    دور از همه, آرام و بیصدا بیخوابم.                                     

می خواهم عا شقانه نوازشم کنی , برایم حرف بزنی.

تا دنیاست

تا زنده گیست

برای همیشه............

+نوشته شده در دوشنبه 1386/05/08ساعت6:24توسط سروش | |

دلم می خواست همه چی رو به هم بزنم

که زدم ...

همه چی رو به هم بریزم

که ریختم ...

حرفایی داشتم که خودم ازشون خبر نداشتم

 همه رو گفتم ...

حالا حس  یه فنجون خالی از نوشیدنی  ام

راحت وآروم  . . .

+نوشته شده در دوشنبه 1386/05/08ساعت6:17توسط سروش | |

یه جایی

صدایی از اعماق قلبم صدا می زنه

ممکنه همیشه خواب ببینم

رویاهایی که قلبمو می بره

با اشک و.....

اندوه و......

غم بسیار......

 

می دونم

 اون طرف

یه جایی

من

 پیدات می کنم .

 

هر وقت که زمین می خوریم

به آسمون آبی بالای سرمون نگاه می کنیم

و با رنگ آبی اون بلند می شیم

اما

 اولین بار....

جاده طولانی

تنهایی

انتهایی دور دست

ونا پدید شدن.

 

می تونم با این دو دستم

روشنایی رو در آغوش بگیرم.

 

وقتی که خداحافظی کنم

 قلبم از حرکت می ایسته

در احساس لطیف

 تن سا کت وخالی من

به چیزی که حقیقت داره

گوش فرا می ده

 تعجب از زندگی

 تعجب از مردن.

اون وقت با باد وشهر و گلها

 با هم می رقصیم .

 

 

 جایی

 یه صدایی

 ا ز اعماق قلبم بهم می گه

خوابهات را ببین

نذار جدا بشن

ما از غم شما

 یا اندوه دردناک زندگی

 صحبت می کنیم

گاهی هم به جای صحبت

آوازی برای شما سر می دیم

زمزمه صدا .

ما هرگز نمی خوایم فراموش کنیم

در هر خاطره گذرایی

همیشه راهنمایی برای شما وجود دارد .

 

وقتی که یه آینه شکسته می شه

تکه های متلاشی شده روی زمین

پخش می شن

اون وقت

نگاههایی از زندگی جدید

دور تادور ما منعکس می شه .

 

پنجره آغاز

آرام وبی حرکت

نور جدیدی از سپیده دم .

 

 بذار تن خالی  ساکت من

پر بشه و احیا بشه.

 

نه نیازی به  جستجوی بیرون هست

 نه از دریا با قایق گذشتن

بذاردرون من بدرخشه.

درسته اینجا درون منه

 من یه روشنایی یافتم

که همیشه همراه منه

 یه روشنایی که همیشه

      با منه

+نوشته شده در دوشنبه 1386/05/08ساعت6:9توسط سروش | |

رفتم دکتر تا صورتم رو نگاه کرد گفت سرطان داری گفتم من که چیزیم نیست دکتر آیینه را آورد و داد به من گفت خودتو توي آیینه نگاه کن آیینه را گرفتم و نگاه کردم جز به صورتی که روش لکه های خون بود چیزی ندیدم . به دکتر گفتم من که چیزیم نیست کسی که خون گریه کنه سرطان عشق داره 

 

+نوشته شده در دوشنبه 1386/05/01ساعت0:22توسط سروش | |

 

+نوشته شده در سه شنبه 1386/03/29ساعت1:12توسط سروش | |

 
اندک زمانیست که در کالبد تنهایی خود فرو رفته ام و می اندیشم.
می اندیشم که تو مرا دیوانه و شیفته خود کرده ای یا من دیوانه یا شیفته تو شده ام؟
نمیدانم چه سریست؟
چگونه  جادوی نگاهی و پژواک صدایی قلب هایی از جنس سنگ را به آتشفشانی بدل میسازد که سر منشع عشقی عظیم میشود؟
چگونه جادوی لبخندی و دستان گرمی طوفانی از احساسات به راه می اندازد که امواج ان قلبی ساکت و خاموش را به دریایی متلاطم بدل میسازد؟
نمیدانم چه سریست؟
چه رازیست در نگاه  چشم ها و چه سریست در میان لبخنده لبها که قلب ها را به هم نزدیک میسازد و اهنگ و ترانه ای نو در میاندازد.
کاش میدانستم  تا باتو بگویم راز این قلب کوچکم را قلبی که دیوانه ی نگاهت شده و شیفته ی خنده هایت.
کاش میدانستم...

+نوشته شده در سه شنبه 1386/03/29ساعت1:5توسط سروش | |

 

دلم تنگ است، نميدانم ز تنهايي پناه آرم كدامين سوی .
پريشان حالم و بي تاب مي گريم و قلبم بي امان محتاج مهر توست .
نميدانی چه غمگين رهسپار لحظه های بی قرارم من به دنبال تو همچون كودكی هستم ومعصومانه می جويم پناه شانه هايت را كه شايد اندكی آرام گيرد دل.
دلم تنگ است وتنهايي به لب می آورد جانم بيا تا با تو گويم از هياهوی غريب دل كه بی پروا تلنگر ميزند بر من و می گويد به من نزديك نزديكی به دنبال تو ميگردم ، به سويت پيش می آيم ، چه شيرين است پر از احساس يك خوشبختی نابم ...
تا ابد من دوستت دارم .

+نوشته شده در سه شنبه 1386/03/29ساعت1:2توسط سروش | |

 
میدانم سرشتم را با تنهایی و غم سرشته اند  و  برایم جز تنهایی چاره ای نمانده .برای کسی که شهامت سخن گفتن از عشق و بیان احساسات را ندارد همان بهتر که تنها و عاشق بماند.
کاش زبانم قاصر نبود از بیان احساسات...افسوس
آرزویم این است که در چشمانت خیره شوم و سخن بگویم,بگویم از افسون چشمانت که چنان دیوانه ام ساخته که شب ها را با ستارگان میگذرانم و از زیبایی لبخندت که قلبم را به لرزه در آورده قلبی که دیگر برایش نه آرامی مانده و نه قراری.
نمیدانم لحظه ای با خود اندیشیده ای!!!
 که با او چه کرده ام که چنین دیوانه و آشفته گشته,اندیشیده ای در عمق نگاهم,چهره ام و صدایم که با دیدنت اشفته می شود.
کاش زمان برای لحظه ای می ایستاد تا سخن بگویم...
کاش...

+نوشته شده در سه شنبه 1386/03/29ساعت1:1توسط سروش | |

 
روزهاست که آرزوهایم را در پشت قاب شیشه ای چهره ام پنهان ساخته ام که کس پی به وجودشان نبرد.
من راز دل تو را نگفته خوانده ام افسوس تو نه راز دلم را خوانده ای و نه اندک زمانی در چشمانم خیره گشته ای تا شاید زبان بگشایم و بشکنم این نقاب شیشه ای چهره ام را تا ببینی در پس این نقاب بشاش و خندان پسرکی خسته و تنها بی قراره توست.
تقصیر این  دل نیست شاید تو راه و رسم  خواندن را نیاموخته ای یا شاید آموخته ای و خوانده ای قصه ی پسرکه پشت نقاب را ولی دل به ان نبسته ای...
 

+نوشته شده در سه شنبه 1386/03/29ساعت1:0توسط سروش | |

 
زمان برایم ایستاده است و ثانیه ها برایم معنی و مفهومی ندارند.روزهایم شب گشته و شب هایم روز خسته گشته ام از این تنهایی و دربه دری.
شانه هایت را  میخوام تا سر بر ان نهم تا همچون بارانی بهاری سیلی اشک از چشمانم روان سازم و با تو سخن بگویم بلکه ارام گیرد دل و رهایم سازد از این دیوانگی.
دیوانه گشته ام اری...
دیوانهء قلبی مهربان و دستانی پر از محبت گشته ام که خواب را بر چشمانم حرام ساخته و درد تنهایی ام را صد چندان کرده و مرا در سرابی به نام عشق اسیر ساخته است.
میدانم این دیوانگی را سرابی سبب گشته است که با رسیدن به ان باید دل به کوچه های تنهایی بسپارم و حدیث بیکسی را از نو بخوانم.
اری خوب میدانم سرابی بیش نیست اما...
اگر داشتن تو همچون سرابی باشد برای تنهای تشنه ای همچون من,دل به خدای خود میسپارم و راهی میگردم سوی سراب شاید مرا همین ارزوی سراب بس باشد.

+نوشته شده در سه شنبه 1386/03/29ساعت0:58توسط سروش | |